به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست و ششم :
به یکباره ترسیدم. حس کردم او از رازم چیزی میداند. اگر اینطور باشد باید او را بکشم... اگر او چیزی بداند باید بمیرد. دستم را مشت کردم تا آرام شوم. با صدایی آرام؛ اما محکم گفتم: «زال... تو نمیتونی همیشه همهچی رو بدونی. بعضی چیزها هست که... بهتره ندونی...»
چشمانش تنگ شد. انگار دنبال نشانهای از دروغ در چهرهام میگشت. ولی پیدا نکرد. چون حتی خودم هم نمیدانستم حرفم حقیقت بود یا نه...
سکÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
خودم بعضی وقتا دلم براش کباب میشه
۶ ماه پیشآیلین
0وای استوریت از صاحب و دیدم الآنم با توصیفات برفین قشنگ گورخیدم
۶ ماه پیشایه
0خوب بود
۲ سال پیشFngf
0خوبه
۲ سال پیشلیانا
0خیلی خوبه رمانت عزیزم دست طلا از رمان های مرموز خوشم میاد😍
۲ سال پیشلیانا
0خیلی خوبه رمانت عزیزم دست طلا از رمان های مرموز خوشم میاد😍
۲ سال پیشلیانا
0خیلی خوبه رمانت عزیزم دست طلا از رمان های مرموز خوشم میاد😍
۲ سال پیشنسیم
0خوب
۲ سال پیشعالی
0هناس
۲ سال پیشBahar
1من دوس دارم ادکلن و برفین عاشق هم بشن یعنی میشه؟؟؟😍😍🤭
۲ سال پیشآذر.ص
1ادکلن کیه؟؟
۲ سال پیشBahar
1منظورم الک بود😅
۲ سال پیشفاطمه
2برفین طرف کیه؟ نقشش چیه 🤔 چیکار میخواد بکن زال تقریبا کیه از کجا اومد درست مثل برفین سرد بی احساس ولی دل رحم 🧐🧐🧐🤔
۲ سال پیشالینا
1عالیه عالی 🫶🏻
۲ سال پیشمریم
1یعنی برفین به حرف کی گوش میده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aylar
0برفین خیلیی مظلومهه😭💔