آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت یازده :
کمی خم شدم تا بتونم بهتر ببینمش.
قدش از حاج توحید بلندتر بود و چشم و ابرو مشکی بود.
پیراهن آبی کمرنگ به تن داشت و انقدر مرتب بود که انگار همین حالا از آرایشگاه بیرون اومده.
- برو ولی برای شام بیا اینجا باید درباره قراردادی که بستیم صحبت کنیم
- چشم
- میتونی بری.
سری تکون داد و قبل از اینکه از در خارج بشه از همه خداحافظی کرد.
لحظه آخر نگاه کوتاهی هم به من انداخت و رفت.
ا

لطفا صبر کنید...

اسما
0عالی