پارت یازده :

کمی خم شدم تا بتونم بهتر ببینمش.
قدش از حاج توحید بلندتر بود و چشم و ابرو مشکی بود.
پیراهن آبی کمرنگ به تن داشت و انقدر مرتب بود که انگار همین حالا از آرایشگاه بیرون اومده.
- برو ولی برای شام بیا اینجا باید درباره قراردادی که بستیم صحبت کنیم
- چشم
- میتونی بری.
سری تکون داد و قبل از اینکه از در خارج بشه از همه خداحافظی کرد.
لحظه آخر نگاه کوتاهی هم به من انداخت و رفت.
ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    رمان اواز صبح مشرقی

    ۳ سال پیش
  • یسنا

    0

    یسنا

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️