بازگشت گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت دوم :
برسام نگاهی به کارول انداخت. ردِ اشاره او را دنبال کرد و به دختر بچه رسید.پوست سفید دختر از شدت گریه سرخ شده بود! سفیدی چشمانش دسته کمی از کاسه خون نداشت! از شدت ترس هم شلوارش را خیس کرده بود.نگاهِ هراسانش را به صاحب رستوران دوخته بود. خیلی آرام گفت:
-Dad?
برسام چشمانش را بهم فشرد.روبه افرادش کرد و با خشم غرید:
-مگه من به شما حرومیها نگفتم همه جا رو خوب بگردید؟
افرادش به یکدیگر نگاه کردند.دنبال مقصر بودند! بعضی از آنها به زبان فارسی مسلط بودند و بعضی دیگر نه! برسام روبه کارولینا کرد و به فارسی گفت:
-بچه رو ببر بیرون!
کارول مورد اطمینان ترین فرد برسام بود! دختری که در بیشتر مواقع او را همراهی میکرد. در سن پانزده سالگی به نیویورک آمد و جزئی از دم و دستگاه خاج شد.همین مسئله سبب شد تا حدودی به زبان فارسی نیز مسلط شود.دست دختر بچه را رها کرد و معترضانه گفت:
-خودت خوب میدونی که من اصلا حوصله بچه ندارم.مخصوصا از نوع نقنقوش!
زیر چشمی به بچه نگاه کرد و ادامهداد:
-تازه این یکی خرابکاری هم کرده.
یکی از افرادش که فردی بلند قامت و درشت هیکل بود، جلو آمد و کودک را با خودش برد.دختربچه تا آخرین لحظه به پدرش نگاه میکرد و برای رفتن مقاومت میکرد.
صاحب رستوران بیرمق لب گزید:
-لطفا به دخترم کاری نداشته باشید! لطفا!
کارول دستهای از موهایِ آبیش را که تا شانه میرسید،پشت گوش انداخت و جلو آمد.
طرفِ دیگر سرش را بدون آنکه رنگی به آن موهای مشکی بزند، تا انتها ماشین کرده بود.زیپ کاپشن چرمش را پائین داد.از گوشه چشم به صاحب رستوران نگاهی انداخت و روبه برسام گفت:
-نظرت چیه بزنم فکش رو بیارم پائین؟
برسام قولنج گردنش را شکاند و نچی کرد.
-برو بیرون!
کارول سرش را کجکرد و چشمانش را ریز کرد.
-What?
دست به سینه شد و گفت:
-فکرشم نکن!
برسام به افرادش دستور داد تا رستوران را ترک کنند.روبه کارول کرد و برای او خط و نشانی کشید.
-بار آخرت باشه رو حرف من حرف میزنی!
سپس با چشمانش به در اشاره کرد تا دختر برود.منتها کارولینا سرتقتر از آن حرفها بود.با پرویی تمام چشم غرهای به برسام رفت.به انتهای رستوران رفت.در گوشهای نشست و پاهایش را روی هم انداخت.برسام با کلافگی دستی به صورتش کشید.روبه مرد کرد و با لهجه انگلیسی گفت:
-فقط یه هفته بهت وقت میدم.یه هفته!
کارول سراسیمه از جایش برخاست و سوی آنها آمد.
-چی میگی تو؟ دیوونه شدی؟
برسام کف دستش را مقابل دختر گرفت و با عصبانیت فریاد زد!
-تو دخالت نکن! یا گمشو برو بیرون یا هم مثل بچه آدم بتمرگ سرجات!
سپس ران مرد را نشانه گرفت و شلیک کرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🧡🧡
۱ ماه پیشناهیدزمذنی
0جداول کامل خودم عالی بودرمان بازگشت گلوله روتازه شروع کردم
۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به جمع ما خوش اومدید عزیزم❤️🌟
۱ ماه پیشسمیرا
0رمانه خوبی بود ارزش خوندن رو داره بنظر من
۳ ماه پیشامیرک
0خب من فصل اولشو خوندم و میگم عالیه❤️
۳ ماه پیشفاطیما
0بسیار عالی بود جلد اول رو خواندم جلد دوم رو تازه شروع کردم امیدوارم به خوبی جلد اول باشد
۳ ماه پیشزهرا
0خیلی خوب بود5
۳ ماه پیشلیلی
0بسیار عالی
۴ ماه پیشپریماه
0عالی بود🥰🥰🥰
۴ ماه پیشسارینا
1کی رمانو کاکل مینویسی عشقم
۵ ماه پیشسارینا
0سلام نیلوفر جونم بنظرت رمان بازگشت گلوله کی تموم میشه که ما راحت بتونیم بخونیمش من همین الان آخرین گلوله رو تموم کردم اودم اینو بخونم دیدم هنوز کامل نوشته نشده ولی میخونمش اما سخته هر بار از برنامه بیای بیرون خیلی طول میکشه تا بیای ادامشو بخونی سیوم ک نمیشه بفهمیم تا کجا خوندیم😘🩷🤦 ♀️🤣
۵ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم.به جمع ما خوش اومدی❤️ بیش از ۷۰ درصد رمان جلو رفته؛ اما با توجه به شرایط کنونی نمیتونم بگم کی قراره تموم بشه عزیزم.و اینکه هر پارتی رو بخونید،تو صفحه چت رمان میزنه تا کدوم پارت خوندید.نگران این مورد نباشید❤️
۵ ماه پیشاسما
0چرا ت کتابخانه بزارش ی جورایی سیو میشع دیگه
۴ ماه پیشملیسا
2من رمان های زیادی خوندم ولی بهترینش این رمان آخرین گلوله و فصل دومش بازگشت گلوله است فوق العاده است این رمان معلومه نویسنده اش وقت زیادی برای این رمان گذاشته
۵ ماه پیشزهرااحمدزاده
0عاااااااااالی
۵ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۵ ماه پیشرمان قشنگی بود
0رمان قشنگی بود
۶ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممنونم❤️
۵ ماه پیشو
0وتاببییلوتن
۶ ماه پیشMina
0فصل یک واقعا عالی و بود امیدوارم فصل دو هم همینطور باشه
۶ ماه پیشماه میلانی
0عالیههههههههههه
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فائزه
0خوبه بدنیست