پارت صد و هشتاد و نهم :

چند مشتری در مغازه بودند و هاله داشت تابلوهای مورد نظرشان را نشان می‌داد و پیشنهاد می‌کرد. شمس سریع به سمت دیگر سالن نسبتاً بزرگ نمایشگاه رفت و مشغول تماشای تابلوها شد. منتظر بود خرید آن‌ها تمام شود تا حرفش را به هاله بزند. همان‌طور که گذرا تابلوها را نگاه می‌کرد، چشمانش روی یک تابلو متوقف ماند. قلبش لرزید. شک نداشت که این کار تابان است. نوع دوخت دقیقاً شبیه همان تابلویی بود که از او هØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    اول با مدیریت سایت دنیای رمان صحبت کنید تا ما بتونیم وارد دنیای رمان بشیم تا بعد بتونیم توی مسابقه شرکت کنیم واقعا این مدت خیلی مارو عذاب دادن ،همش تبلیغ باید ببینیم ،سایت رمان اصلأ باز نمیشه ،

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    عزیزم مسکلات سایت رو با گزینه ارتباط با مدیر سایت بنویسید. کامنتهای زیر رمان‌ها رو نمیبینن

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️