پارت صد و نود :

علی آخرین کارتن ظرف‌ها را در آشپزخانه‌ی کوچک که گوشه‌ی حیاط بود گذاشت، نگاهی به من انداخت که هنوز داشتم سکوی کثیف آشپزخانه را دستمال می‌کشیدم ولی بعضی از لکه‌های سمج و چسبناکش پاک نشده بود.
- خسته نباشی.
- تو هم همین‌طور.
- ولش کن دیگه، نصفه‌شبه. بیا بریم یه لقمه نون‌پنیر بخوریم و بخوابیم. فردا باید اول وقت خودم رو به عموجانت معرفی کنم بلکه دلخوری مرخصی امروز از دلش دربیا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارینا

    3

    خدایی مهربون تر از این مرد سود جو ندیدم کاش همه مرد ها سودجو بودند

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    4

    این مرد تو را آرزو دارد....ولی تو نمیدانی🫠

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    چه زیبا🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️