قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و نود :
علی آخرین کارتن ظرفها را در آشپزخانهی کوچک که گوشهی حیاط بود گذاشت، نگاهی به من انداخت که هنوز داشتم سکوی کثیف آشپزخانه را دستمال میکشیدم ولی بعضی از لکههای سمج و چسبناکش پاک نشده بود.
- خسته نباشی.
- تو هم همینطور.
- ولش کن دیگه، نصفهشبه. بیا بریم یه لقمه نونپنیر بخوریم و بخوابیم. فردا باید اول وقت خودم رو به عموجانت معرفی کنم بلکه دلخوری مرخصی امروز از دلش دربیا

لطفا صبر کنید...

سارینا
3خدایی مهربون تر از این مرد سود جو ندیدم کاش همه مرد ها سودجو بودند