پارت شصت و دوم :



امروز با آیه بیرون رفته‌اند.کمپوت گرفته‌اند و حالا دم یک آپارتمان ایستاده‌اند.آیه پلاستیک کمپوت‌ها را دست خیال می‌هد.دختر رنگ به رو‌ندارد و هیجان‌زده است.
-مطمئنی کار درستی می‌کنم عمه.
-فعلا که داریم سورپرایزش می‌کنیم.
این را می‌گوید و به خیال اشاره می‌کند عقب تر بایستد.نفسهای خیال تند شده و عصبی‌ست.آیه دست روی زنگ می‌گذارد و چند ثانیه بعد در باز می‌شود.آیه Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    عالی ودلنشین ممنونم🙏🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️