پارت شصت و یک :



شروین که از اتاق بیرون می‌آید سراسیمه بلند می‌شود و سمتش می دود.
-چی شد؟حالش چطوره؟
غمگین آه می‌کشد.شاید مدتها بود کینه‌ی برادر به دل داشت اما امروزکه او را در ان حال دیده فهمیده است که در ناخودآگاهش او را زیاد دوست دارد.با کرختی و خستگی روی نیمکت می‌نشیند؛آیه هم کنار او.بغض دارد وقتی می‌گوید:سکته کرده دیگه چی بگم.
آیه محکم با مشت روی سینه‌اش می‌کوبد جوری که شرویÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مژگان دلدار

    0

    آه خدایا چقد من قلم شما رو دوس دارم ،مانا باشید♥️

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از پیام قشنگتون.مرسی که همراه من هستین

    ۲ سال پیش
  • گندم

    0

    عاااالی موفق باشین من تموم لحظه هایی و ک شما توصیف میکنین تصور میکنم. خیلی رمان زیباییه ..ممنونم از شما

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    خوشحالم که همراه بنده هستین.ممنونم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    زیبا وعاشقانه ممنون🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️