آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و بیست و یک :
خندهی انیس خانم بلند بود و به گوش شمیم هم رسید:
ـ نوش جونش مادر. راستی تا یادم نرفته بگم که، علاوه بر منیژه و علیرضا، مهران و خانوادهش هم تو راهن و تا شب میرسن.
ـ چشمت روشن مامان! اتفاقاً ما هم تهران بودیم و تو راهِ برگشتیم. تا دو ساعت دیگه میرسیم و بعد از کمی استراحت میآییم خونهتون.
ـ حالا که پشت فرمونی حرفم رو کوتاه میکنم... ببین مادر جون، میخوایم بعد از چند ماه Ø
لطفا صبر کنید...

میم
0هر چقدرم رعایت کنی بالاخره اینا جزو خانوادن میان میبینن بعدا داستان خودش رو داره هر کاری خلاصه 🙏🙏