پارت صد و بیست و یک :

خنده‌ی انیس خانم بلند بود و به گوش شمیم هم رسید:
ـ نوش جونش مادر. راستی تا یادم نرفته بگم که، علاوه بر منیژه و علی‌رضا، مهران و خانواده‌ش هم تو راهن و تا شب می‌رسن.
ـ چشمت روشن مامان! اتفاقاً ما هم تهران بودیم و تو راهِ برگشتیم. تا دو ساعت دیگه می‌رسیم و بعد از کمی استراحت می‌آییم خونه‌تون.
ـ حالا که پشت فرمونی حرفم رو کوتاه می‌کنم... ببین مادر جون، می‌خوایم بعد از چند ماه Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    هر چقدرم رعایت کنی بالاخره اینا جزو خانوادن میان میبینن بعدا داستان خودش رو داره هر کاری خلاصه 🙏🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️