پارت نود و هشتم :

آقا منصور دست‌بردار نبود و درگیرودار تعارف آن‌ها، مهرداد از فرصت بهره برد و شمیم را به اتاق کشاند. نه مجالی برای رفع دلتنگی داشت و نه حوصله‌ای، از این‌رو زبان به ملامت گشود:
ـ تو تا یک قدمی خونه‌مون اومدی و می‌خوای برگردی تهران؟... مهریه‌ت رو می‌خواستی که گفتم می‌دم. حرف حساب دیگه‌ای هم مونده؟
پاسخی نشنید و حرصش افزون شد، با پشت دست فشاری به فک و چانه‌ی شمیم آورد و نیش‌دار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    سر تصمیم وتعصب بیجای مهرداد این داستان به وجود اومد ولی آقامحسن با لجبازی و یکدندگیش جوری همه چیو بهم زده اینا هزار تا مشکل واختلاف جدید پیدا کردن

    ۱ سال پیش
  • انا

    0

    هردو خانواده چقد مغرورن نه اینا کوتاه میان نه اونا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️