پارت هفتاد و نهم :

چند ساعت بعد که مادرش کیک را روی میز گذاشت و خواستند عکس یادگاری بگیرند، دومرتبه به اتاق برگشت. این بار بی‌آنکه هم‌کلام مهرداد شود، کمی آرایش کرد و شانه‌ای به گیسوانش زد، اما همین که خواست از اتاق بیرون برود، صدای حسرت‌بار او بند بند قلبش را به آتش کشید.
ـ می‌ری تا بدون من شمع تولدت رو فوت کنی؟
قدم‌های شمیم سست شد و برگشت:
ـ اگر می‌خوای کنارم باشی، بیا با هم بریم؟
پوز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    ای داد بی داد😁

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    حالاحالاها داستان داره مهرداد😁😅

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️