آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت شصت و هفتم :
برای فرونشاندن گرسنگیاش غذای اندکی گرم کرد و سر میز نشست. ساعت نزدیک یکونیم بود و هنوز خبری از شمیم نداشت. اگر تهران هم رفته بود باید تا به حال میرسید. بسماللهی گفت و برای رفع نگرانیاش شمارهی سمیرا خانم را گرفت.
از احوالپرسی گرم و لحن صمیمانهی او تعجب کرد؛ اگر شمیم آنجا بود این برخورد هیچ مفهومی نداشت.
در همین فکر بود که سمیرا خانم گفت:
ـ میاومدی بالا ناهار م

لطفا صبر کنید...

طاهره
0من جای آقا محسن بودم یه گوش مالی حسابی به این مهرداد خان میدادم خجالت نمیکشه اون همه تهمت زده حالا به جای این که نادم باشه طلب کاره انقدر از این آدم هایی که هی ابرو آبرو میکنن و به خاطرش به عزیزاشون ضربه میزنن بدم میاد