پارت شصت و هفتم :

برای فرونشاندن گرسنگی‌اش غذای اندکی گرم کرد و سر میز نشست. ساعت نزدیک یک‌ونیم بود و هنوز خبری از شمیم نداشت. اگر تهران هم رفته بود باید تا به حال می‌رسید. بسم‌اللهی گفت و برای رفع نگرانی‌اش شماره‌ی سمیرا خانم را گرفت.
از احوال‌پرسی گرم و لحن صمیمانه‌ی او تعجب کرد؛ اگر شمیم آن‌جا بود این برخورد هیچ مفهومی نداشت. 
در همین فکر بود که سمیرا خانم گفت:
ـ می‌اومدی بالا ناهار م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    0

    من جای آقا محسن بودم یه گوش مالی حسابی به این مهرداد خان میدادم خجالت نمیکشه اون همه تهمت زده حالا به جای این که نادم باشه طلب کاره انقدر از این آدم هایی که هی ابرو آبرو میکنن و به خاطرش به عزیزاشون ضربه میزنن بدم میاد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون طاهره خانم عزیز 🩵🙏🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️