آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت شصت و سوم :
شمیم که همچنان داخل ماشین نشسته بود و سکوتِ صبحش هم به جا بود، شیشه را پایین کشید. مهرداد خم شد و در پی یافتن سیگار جعبهی داشبورد را وارسی کرد. چیزی نبود و از شمیم خواست تا درب کنسول را باز کند. حرکتی از او ندید و دستش را داخلتر برد. چشمش به دستهکلید جدید خانه افتاد، ناگهان روزی را به یاد آورد که ماشینش را برای رفتن به نانوایی به ناصر قرض داده بود. عجیب بود که در روزهای گذشته هرگز به ذÙ
لطفا صبر کنید...

نسترن
1آقا مهرداد حالا نوبت شماست که بیوفتی دنبال شمیم😏