آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت پنجاه و نهم :
شمیم سر به زیر انداخت و آن روز را صحنه به صحنه بازسازی کرد. حرفهایی را به فروغی گفت که مهرداد نه گوش شنیدنشان را داشت و نه توان باورشان را.
در این میان، اشک ریخت، بارها سرخ شد و رنگ باخت، مشتش را فشرد و گاهی هم نفسش به تنگ آمد، اما دیگر برایش مهم نبود که مهرداد در مورد چگونگی ماجرا چه خیالی به هم میبافد، بنابراین تا آنجا که ذهنش یاری کرد، از جزئیترین کردار ناپسند ناصر و طعنه

لطفا صبر کنید...

میم
0باز چه غلطی می خواد بکنه،بعد دادگاه نباید به این خونه برگرده،وقتی خودش گفت مرده ودیگه اعتمادیم نمونده