آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت پنجاه و هشتم :
چند ساعت گذشت و مهرداد که از آمدن شمیم ناامید شده بود، از سر گرسنگی چند تخم مرغ نیمرو کرد و خورد و در پی او بالا رفت. ضربهای به در زد و به انتظار پاسخ ماند. چیزی که نشنید بار دیگر در را کوبید و گفت:
ـ در رو باز کن میخوام دوش بگیرم، یا لااقل حوله و لباس بده تا این طرف حموم کنم. اینطوری نمیتونم بخوابم.
طولی نکشید که شمیم قفل در را باز کرد و حوله و یکدست لباس زیر به دستش داد. قبل ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینا
1عالیه خام جاری رمانتون چند روزه شب و روز منو غرق خودش کرده.دارم جای مهردادوشمبم زندگی میکنم دستتون طلا🙏🙏🙏🙏
۱۲ ماه پیشمینا
1😥😥😥😥 حیف از چنین عشقی که بلا به جونش افتاد یاد حرف مادربزرگ مهردادافتادم😢
۱۲ ماه پیشنسترن
1این مهرداد قابل تحمل نیست
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😢😢😢😢
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
0عشقش مال دوران خوشی بود،با یه نسیم نابود شد،عشق واقعی تو دوران سختی بیشتر میشه