به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت نهم :
مرت خندهای کرد و از او جدا شد. نمیشناختمش. انگار که شخصی دیگر روبهرویم ایستاده بود. از شدت تعجب همانجا نفس در سینهام حبس شده بود. پس برای همین بود که خودش را در جملاتش با من شریک نمیدانست. او خیلی خوب بلد بود بازی را بچرخاند. طوری که سر تیغ هیچگاه رویش نیوفتد. الکساندر همچÙ رمان مورد نظر به علت ویرایش تا اطلاع ثانوی امکان مطالعه ندارد. با تشکر از صبر و شکیبایی شما مخاطبین عزیز

لطفا صبر کنید...

..فاطی
1پشماااااااااااااااااام، وای چه هیجانی دارههههه.فقط اونجایی که گفت گلوله برف گوگولی😂😂😂😂😂