پارت نهم :

مرت خنده‌ای کرد و از او جدا شد. نمی‌شناختمش. انگار که شخصی دیگر روبه‌رویم ایستاده بود. از شدت تعجب همانجا نفس در سینه‌ام حبس شده بود. پس برای همین بود که خودش را در جملاتش با من شریک نمی‌دانست. او خیلی خوب بلد بود بازی را بچرخاند. طوری که سر تیغ هیچگاه رویش نیوفتد. الکساندر همچÙ

رمان مورد نظر به علت ویرایش تا اطلاع ثانوی امکان مطالعه ندارد. با تشکر از صبر و شکیبایی شما مخاطبین عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ..فاطی

    1

    پشماااااااااااااااااام، وای چه هیجانی دارههههه.فقط اونجایی که گفت گلوله برف گوگولی😂😂😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    😂😂 این دوتا باهم ماجراهای زیادی دارن

    ۶ ماه پیش
  • ثریا

    0

    عالیه عزیزم 😍

    ۱ سال پیش
  • Ak

    0

    عزیزم عالی عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    2

    خیلی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️