مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و دوازده :
با کمی فاصله از او، کنارش دراز کشید. خیره به صورت غرق در خوابش، میان اتاق نیمهتاریک، خاطرات اوایل ازدواجشان را مرور میکرد. یاد اولین شبی افتاد که محرم شده بودند، چطور افرا با بدخوابی بیوقتش، آب روی آتش خواستنش ریخته بود... لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست و به یاد شبهای بعد از آن افتاد، که افرا از سر حسادت، مانع خوابیدن او کنار ساغر میشد و گاهی هم بینشان میخوابید.
میان دریای
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1آخی فرحان دلم براش سوخت 🥺🥺عالی بود مرسی نگار جونم ❤️💋