پارت هفتاد و دوم :

******
پروانه پلک هایش را از هم گشود.احساس کرختی داشت ودست وپایش هم خواب رفته بودند.همین که نگاهش را چرخاند با صورت نگران هوتن در یک سانتی متریش روبه رو شد.
_خوبی چیزیت که نشده؟
نگاهش روی دست وپای بسته‌ی هوتن افتاد .سعی کرد دست هایش را تکان دهد اما ناموفق بود،چرا که آن ها با یک طناب کاملا ضخیم به پشت سرش بسته شده بودند.
_آروم باش عزیزم.
پروانه انگشت هایش را باز وبسته کرد.نگا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلنا

    0

    اخیشش بلاخره گفت

    ۷ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    این پروانه طفلکی چقدر زیر و رو شد زندگیش

    ۲ سال پیش
  • رزا

    0

    عالی مثل همیشه فرگل جون تو را خدا شما دیگه رمان را از حالت سکه ای خارج نکن بزار همین طور ما سکه ای ادامه بدیم ممنون می شم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    نه از حالت سکه ای در نمیارم تا آخر رمان خیالتون راحت😍

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    عزیییییزم بالاخره اعتراف کرد😍😍😍😍😍قلبم اکلیلی شد

    ۲ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آخییی قربونش قلبت🥹😍🫰

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    عزیییییزم بالاخره اعتراف کرد😍😍😍😍😍قلبم اکلیلی شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️