پارت هفده :

شم.
لبخند دندون‌نمایی زد و بازویی برام گرفت.
- درسته اون میرغضب عوضی با دستورها و کنترل‌کردن‌های بنی‌اسرائیلیش بالای سرمون نیست ولی دلیل نمیشه مأموریتمون رو خراب کنیم.
بعد از این حرف سکوت سنگینی بینمون حکم‌فرما شد.
پس فقط من ضعیف نبودم، یاد آراد می‌تونست اون رو هم از پا دربیاره...
- استلا مارتین!
با شنیدن اسمم که از بلندگوی نصب‌شده تو حیاط میومد، از فکر بیرون ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asra

    0

    واقعاً برای اون دختر ناراحت شدم🥹🥲

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    عالی ❤🥺🌹🥰🔥🎆

    ۲ سال پیش
کپی شد!