پارت سی و هفتم :

به سمت اتاق خاتون خانم رفتم و آروم داخل شدم.
نور چراغ خوابش کمی فضای اتاق رو روشن کرده بود.
نزدیک تختش شدم و با غم نگاهش کردم.
از گوشه چشم بهم زل زد، نگاهش خیلی حرف داشت، خیلی درد داشت.
کنارش نشستم و دست چروکیده و نحیفش رو میون دست‌هام گرفتم.
- همه ما از آدم‌های اطرافمون به یه نحوی ضربه خوردیم... هرکس یه جوری بهمون زخم زده، (لبخند تلخی زدم و پماد روی پاتختی رو برداشتم) ماما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    قاچاق خون دیگ چیه یعنی دخترارومیکشه

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    نه عزیزم کسی رو نمیکشه فقط ازشون خون میگیرن و خون‌ها رو قاچاقی وارد یه کشور دیگه می‌کنن اگر اطلاعات بیشتری میخواید توی گوگل سرچ کنید عزیزم❤

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا آخر عاقبت بلور رو با مزدا ختم به خیر کنه،ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    😅❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️