پارت شصت :


آیه انگار درست نشنیده باشد متحیر دهانش برای حرف زدن باز و بسته می‌شود.نجمه اشک‌هایش را با پشت دست پاک می‌کند.
-بارها می‌خواستم تماس بگیرم باهات اما نتونستم قسمم رو بشکنم.هاتف قسمم داده بود هیچوقت نگم.گفت می‌خواد بچه‌های من -که پدرشون توجبهه شهید شده بود- فکر کنن هاتف پدرشونه.شیرخواره‌ی پنج ماهه بودن که خبر شهادت فواد اومد.بابا اومده بود من رو ببره ولایت خودمون  می‌گفت شگون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهک

    1

    شکیبا خیلی مظلومه😔

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    آره واقعا.دیواری کوتاه تر از شکیبا پیدا نشد واقعا با خیال

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    چقدر واقعا آدم از داشتن یه همچنین پدر ومادر هایی متأسف میشه ،دعا می کنم شکیبا به عشقش برسه ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    شکیبا واقعا این وسط بین کینه توزی مادر و عشق برادر مظلوم‌واقع شد

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود 🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • سمیه هرمزی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️