پارت صد و هشتاد و سوم :


سجاد با خنده گفت:
- نکنه من لوت دادم؟ اون زمان فراری بودم، شاید گیر افتادم، بعد خواستم تو رو بندازم وسط خودم قسر دربرم.

ایرج با اخم گفت:
- جز تو و مامان هیچ‌کس خبر نداشت من روی کاغذهای آبی واسه روزنامه‌ی امید فردا به اسم «ج-کوزه‌گر» مقاله می‌فرستم ولی به جفتتون هم مطمئنم که محاله همچین کاری بکنید. بعدش هم اگه یکی منو لو داده بود تا الان صبر نمی‌کردن، می‌اومدن دنبال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    و سجاد *** من میشود 😜

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    شاید بشه😁

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ❤️🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️