پارت صد و هشتاد و دوم :



سجاد دست‌هایش را درهم گره کرد و گفت:
- بشین خب، چرا مثل فرفره داری دور اتاق می‌چرخی؟

ایرج وسط اتاق مهمانخانه‌ی خانه‌ی سجاد ایستاد، چنگی به موهایش زد.

- کلافه‌ام سجاد، دارم دیوونه می‌شم. اگه درست باشه...

- با راه رفتن و حرص خوردن چیزی درست می‌شه؟ بشین یه بار دیگه همه‌چی رو بگو.

ایرج خودش را روی مبلی مقابل سجاد انداخت.

- خانمت کِی بر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️