پارت صد و هشتاد و چهارم :

**فصل بیست‌ویکم**


نزدیک غروب بود که کار گلدوزی را تمام کردم. آن را از کارگاه جدا کردم و نگاهی انداختم، با رضایت لبخند زدم.

خیلی سریع‌تر از آنکه انتظار داشتم پیش رفته بودم. تابلو زیباتر از همیشه مقابلم بود و بعد از مدت‌ها حس خوبی به من می‌داد.

هنوز یک آدم عادی نشده بودم، کم غذا می‌خوردم، سخت خوابم می‌برد و از یادآوری آنچه شمس با من کرده بود اشک به چشمم می‌آم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    🥲خواهشا یکم پارت طولانی تر کن نویسسسنده عزیییز 😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️