پارت هشتاد و یک :


در امتداد این باغ، همان جاده‌ی وسطی بود و پشتش باغ ما. همان‌جایی که آقا با عشق تک‌تک درخت‌هایش را کاشته بود. به این قسمت از منطقه که می‌رسیدیم فاصله‌ی املاک حسین‌خانی و امیرخانی می‌شد یک جاده.

اشک توی چشم‌هایم جمع شد. ایستادم و به سمت خانه‌ی پدری نگاه کردم. تمام آن‌هایی که هم دوستشان داشتم و هم ازشان دلگیر بودم همان نزدیکی‌ها بودند و دل من حالا، برای تک‌تکشان پر می‌ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسرین

    0

    بسیار عالی

    ۱ سال پیش
  • ن

    0

    بسیار عالی

    ۱ سال پیش
  • پری

    0

    نویسنده جان قلم خیلی زیبایی داری من همیشه بی صبرانه منتظر پارتهای بعدی هستم .

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    مث همیشه عالی💐💐

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️