پارت سوم :

برخلاف همه چیز اکسیژن ثابت نبود، انگار باید واقعاً خفه می‌شدیم تا تنگی نفس نگیریم و شش‌هامون از هجوم نفس‌های سنگین خودمون منفجر نشن.
بعد از آوردن غذا معمولا فحش و ناسزاها بیشتر می‌شد و بعضیا کتک می‌خوردن.
گوشمون به صدای شوکر مثل لالایی عادت کرده بود.
چند روز اول انقدر دراز کشیده و تو خودم مچاله شده بودم که نمی‌تونستم به سمت سینی برم و غذا رو بردارم، اما الان می‌دونستم اگه نخورمش بعد از نیم ساعت باید در و دیوار رو گاز بزنم.
دیگه قرص هام رو هم بدون مقاومت می خوردم اما نگهبان ها بهم می گفتن که توی خواب و بیداری و نیمه هشیاری مدام زیرلب اسم رایان رو صدا میزنم.
توی ناخودآگاهم و با گذر زمان همیشه می ترسیدم اون و گذشتم رو فراموش کنم و تبدیل به شخصی بشم که دوسش ندارم.
این‌جا هیچ‌کس نگران هیچ‌کس نمی‌شد؛ نگهبان‌ها در واقع از کسی مراقبت نمی‌کردن، فقط توی تایم های مشخصی از روز آب و غذا می‌دادن و بازرسی می‌کردن، گاهی هم در جواب آه و ناله‌ و فریادها با یه شوکر پذیرایی می‌کردن.
اگه زندانی‌ها خودشون و می‌کشتن هم اهمیت نمی‌دادن، تا وقتی که بوی نای جنازه بلند شه و مجبور شن بندازنش بیرون.
بعد از گذشت چند هفتهٔ طولانی تازه فهمیده بودم انفرادی روانی یعنی چی!...
فقط یه سلول چند متری سیمانی بدون در و پنجره که آسمون سقفش سر به فلک کشیده بود، نبود بلکه یه جهنم بدتر از سلول‌های عمومی بود چون مجبورت می‌کرد به جای بقیه با خودت درگیر شی‌، طوری که برد در برابر خودت هم مساوی با باختت می‌شد.
فکر می‌کردم به‌خاطر اندازهٔ کوچیکشه که انقدر منفوره، بعد از چند دقیقه سردرد و حالت تهوع گرفتم، اما فرداش که حالم خوب شد فهمیدم یه قبره... یه قبر کوچیک و تنگ و تاریک که هر چه‌قدر توش فریاد بکشی و دست و پا بزنی کسی به کمکت نمیاد، مثل این می‌مونه که زنده زنده خاکت کنن و باز هم اجازه ندن بمیری!...
حساب روزها از دستم دررفته بود و نمی دونستم چند وقته اینجام، با حساب روزهایی که توی بند عمومی بودم و با حرف هام شک کردن دیوونه‌ام و انداختنم بخش روانی ها، انگار یه عمر بود که زندانیم؛ البته جدا از زندان رامتین...
دستم و روی گوشه لبم کشیدم که به شدت سوخت، لحظه ای بعد در یک آن با خشونت پوست باقی‌مونده‌ش رو کندم، طوری که کم کم حرارت و خیسی خون و روی نوک انگشتم احساس کردم و صورتم مهمون پوزخندی معنادار شد.
نوک انگشتم و روی دیوار کشیدم و دو تا خط کوتاه از خونم کنار بقیهٔ خط‌ها کشیدم.
با چشم‌هایی که به‌خاطر نور کم ریزشده بودن شروع به شمردنشون کردم.
بیشتر از یک ماه بود که اینجا گیر افتاده بودم.
با اینکه قرص هام رو می خوردم و با نگهبانا درگیر نمی شدم، باز هم روانشناس های اونجا با هر روشی که شده سعی می کردن مقاومتم رو بشکنن.
خودم که هیچ اثری ازش نمی‌دیدم، انگار جنگجوی درونم سال ها بود که مرده...
هر چه قدر بیشتر توی افکارم غرق می شدم بیشتر درد می کشیدم و هر چقدر بیشتر دنبال راه فرار می گشتم جواب های کمتری به ذهنم می رسید.
هر لحظه بیشتر احساس دیوونگی می کردم.
خودکشی که نه اما گاهی وقت ها دوست داشتم توی قرص ها اوردوز کنم و غرق شم؛ به سرم می زد یه دعوا و دیوونه بازی بزرگ راه بندازم تا جایی که با مسکن و آرام بخش سوراخم کنن.
یه نخ نامرعی توی تصوراتم ساخته بودم که تموم بخش های روشن زندگیم رو احاطه کرده بود؛ خونواده‌ام، دوست‌هام، شادی های کوتاه و خوشبختی زودگذرم، وقت هایی که از صمیم قلب خندیده بودم و قدرتی که باهاش توی این سال ها از دل تاریکی های زندگیم بیرون اومده بودم؛ همشون رو به اون نخ گره زده بودم تا دیوونگی بهم غلبه نکنه و یادم نره کی هستم...
اما با گذر روزها، جلسه های روان تراپی، بازدیدهای اجباری از کلیسا، دیدار با کشیش ها و شنیدن موعظه های نامفهومشون، حبس شدن توی سلول برای ساعت های متوالی، قرص های اعصاب و حرف های بقیه زندانی ها و از همه بدتر افکار تاریک خودم هر لحظه اون نخ رو باریک تر و سست تر می کردن.
توی افکارم غرق بودم که ناگهان با هجوم یکی از پرستار ها و کشیدنم به سمت در از فکر بیرون اومدم و ناخوداگاه بدون هیچ مقاومتی به دنبالش رفتم.
انگار چندین بار هم صدام زده بود اما من حتی متوجه ورودش به سلول هم نشدم.
پرتم کرد روی یکی از نیمکت ها و تنهام گذاشت؛ مثل اینکه وقت هوا خوری بود.
چشم از حصارهای اطراف محوطه گرفتم و به زندانی هایی دوختم که هر کدوم غرق دنیای خودشون بودن.
زنی که فاصلهٔ کمی باهام داشت با دقت به جلو خم شده بود و به زبون نامفهومی حرف میزد؛ هیچکس روبروش نبود، شاید هم بود و فقط خودش می دیدش.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • خانم فتحی

    0

    خودش رو نبازه.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوبه کاش ایقد نر نتا

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    0

    ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

    ۱ سال پیش
  • باران

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • کاو

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • لیلا صادقی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سحر

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    دوسش دارم

    ۲ سال پیش
  • '

    0

    خسته نباشید تازه این فصل شروع کردم ب خوندم و تنها حدسی ک الان ب ذهنم میرسه اینه ک اون قسمت پایانی فصل دو ک فرزندش ب دنیا آورده بودو همش رویا توهم بودع وآبتین بهش دارو می داده کفراموشی بگیره کاری بکنه

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • سلام

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • امیر

    1

    تا اینجای کار لحن ادبی وجذاب

    ۲ سال پیش
کپی شد!