پارت نود و سوم :

- زمان همیشه رو به جلو می‌ره آدم هم باهاش جلو می‌ره!
ارغوان نوک بینی‌اش را خاراند و کمی فکر کرد و بعد گفت:
- کاش می‌شد زمان جلو نره.
آقا خشایار شانه بالا انداخت و گفت:
- اونجوری هم خوب نمی‌شه. باور کن.
- من که نمی‌دونم خشی. ولی دلم نمی‌خواد هیچ‌وقت تو بمیری.
در ابتدا از شنیدن این حرف ناراحت شد اما بعد با لحنی محکم که شاید آن را از زهره خانم وام گرفته بود گفت:
- ولی م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    0

    خسته نباشید همونطوری که اقا خشایار، جلال رو خوب کرد.. میتونه با انتقال قدرتش به ارغوان ازش بخواد که اونو خوب کنه؟ یعنی همچین چیزی ممکنه؟

    ۱ سال پیش
  • آمینا

    0

    وای چه ارغوان و بابابزرگ فیلسوفی👏👏

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️