تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت نود و دوم :
ساعت حدود یازده شب بود که ارغوان و آقا خشایار در حالی که دست هم را گرفته بودند در خیابانهای نسبتا خلوت به سوی میدان اصلی شهر در حال حرکت بودند. ارغوان کمی هیجان داشت و در عین حال مضطرب هم بود. گفت:
- کاش حالمون یجور دیگه بود خشی.
- چطور مگه؟
- میتونستیم خوش بگذرونیم.
آقا خشایار که لباس شیکی در بر کرده بود و بوی خوبی میداد، با لحنی درست به شیکی ظاهرش پرسید:
- کی گفته نمیâ€
لطفا صبر کنید...

اسرا
1🙏