بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و پنجم :
کتی سریع از توی جیب پهن لباس پرستاری دفتر یادداشت و مدادی بیرون کشید و به دستم داد.
آب دهانم را قورت دادم و تمام چیزی که توی سرم بود را روی کاغذ بیرون ریختم.
دستانم هر لحظه بیش تر می لرزید و رعب و وحشتم بیش تر می شد. رستار و کتایون در سکوت و شوک زدگی نگاهم می کردند.
دستم را جلو بردم و دفتر را به سمتشان گرفتم. هر دو گردنشان را جلو کشیدند و با دقت نگاه کردند.
کتایون زمزمه کرد:
لطفا صبر کنید...

مونا
0چه هیجانی شدههه