پارت هشتاد و ششم :

آقا خشایار دست به پیشانی گذاشت و پرسید:
- جلال؟! جلال کیه؟
صدای مرد قبراق بود و به وضوح تغییر کرده بود، شنیدن صدایش حس آشنا پنداری من را برانگیخت احتمالا در رابطه با آقا خشایار هم این‌طور بود. مرد خندید و در میان خنده‌هایش گفت:
- تو هیچ‌وقت اسم منم نپرسیدی. اتاق بغلی بیمارستان رو یادت رفته؟ پاکت سیگاری که بهت دادم؟
چهره‌ی آقا خشایار درهم تر شد.
- تو اون روز با من چیکار ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    بنظرم کسی که میدونه چقدرازعمرش مونده بهترمیتونه زندگی کنه ساعتهایاروزهایاماهاتااونی که ندونه یهوبمیره🙏

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    هم خوبه هم بد

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    آدمیزاد آخرش میمیره حالا یا با سرطان یا بی سرطان چه کاریه زهره جان زندگیتونو بکنید👏

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    👏👏👏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️