تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و ششم :
آقا خشایار دست به پیشانی گذاشت و پرسید:
- جلال؟! جلال کیه؟
صدای مرد قبراق بود و به وضوح تغییر کرده بود، شنیدن صدایش حس آشنا پنداری من را برانگیخت احتمالا در رابطه با آقا خشایار هم اینطور بود. مرد خندید و در میان خندههایش گفت:
- تو هیچوقت اسم منم نپرسیدی. اتاق بغلی بیمارستان رو یادت رفته؟ پاکت سیگاری که بهت دادم؟
چهرهی آقا خشایار درهم تر شد.
- تو اون روز با من چیکار ک

لطفا صبر کنید...

اسرا
0بنظرم کسی که میدونه چقدرازعمرش مونده بهترمیتونه زندگی کنه ساعتهایاروزهایاماهاتااونی که ندونه یهوبمیره🙏