تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت هشتاد و پنجم :
آقا خشایار از میان دالان زمان و مکان عبور میکرد. گاهی به عقب برمیگشت و به جنازهی خواهرش نگاه میکرد، گاهی به نیمرخ عرق کردهی آقا صابر، گاهی از پنجره به بیرون و گاهی کف دستهایش را. بنظر در همان حوالی دنبال چیزی میگشت، هنوز هم وقتی با خودش تنهاست، یا زمانی که نیمه شبها از خواب میپرد دنبال همانچیز میگردد. انگار که در نزدیکیاست انگار که گم شدنش را باور نکرده و منتظر تا به
لطفا صبر کنید...

آمینا
0💔