پارت شصت و هفتم :

در همین حین بود که صدای باز شدن در اومد و شایان درحالی که مثل همیشه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با اخم نگاهی به اطراف انداخت و گفت :
- بقیه کجان؟
صورتمو نزدیک در بردم و جوری که حامی و فلورا بفهمن داد زدم :
- بقیه همه تو اتاقشون سرشون گرمه، هیچکس نیست.
بهش عجیب نگاه کرد و گفت :
- خوب حالا نزدیکتم لازم نیست انقدر داد بزنی.
با انگشت وسطم پیشونیمو خاروندم و منظورمو که فهمیدم چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارغوان

    0

    عالی عالی هانیاجونم مثل همیشه گل کاشتی

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    دستش اونجوری در رفته ،تازه سر گیجه هم داره ولی عین خیالش نیست ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی حانیا جونم💋❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    این دختر چه چغریه دستش در رفته ریلکس واسه خودش 😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️