پارت سی و دوم :


نگاه خیسم به رفتنش بود. دست بلند کرد و گفت:
-آماده شید تو ماشین منتظرم.
باران بد موقع می‌بارید و صدای برف پاکن با هر رفت و آمدش رشته‌ی افکارم را می‌برید. شبیه به خمیری شده بودم که با چاقو به تکرار روی آن برش می‌زنند. سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و از داخل آینه چشم‌های سهراب را نگاه کردم. گاهی به آینه عقب نگاه می‌کرد و گاهی به خیابان. متوجه‌ام شده بود، به آینه جلو نگاه نمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    🙏🌾

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    نمی دونید چقدر رمانتونو دوست دارم،همش منتظرم کی پنجشنبه و جمعه میرسه تا من بتونم مردمک سفید رو بخونم ،قلمت پایدار نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ممنون از شما بابت بودنتون💛

    ۲ سال پیش
کپی شد!