گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت دویست و بیست و نهم :
در لحظه قدرت به دستم برگشت. چیزی که با لبهایم مماس بود را دودستی چسبیدم و کلِ آن مایع را بلعیدم.
سپس آن جسم را به گوشهای انداختم و نفس عمیقی کشیدم. سنگینیای که روی قفسهی سینهام بود، به کل از بین رفت.
پلکی زدم و به سقفِ بتنی خیره شدم و همزمان برگشتنِ قوا به عضلاتِ تنم را احساس میکردم. این دیگر چجور معجزهای بود؟ انگار خوردن خون مرده را زنده میکرد.
مجدد نفس عمیقی کشید
لطفا صبر کنید...
