گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت دویست و هفتم :
لحظهای چشم از من گرفت و خشمگین سر چرخاند و نگاهش را به نقطهی نامعلومی دوخت. سپس سمتم چرخید و با لحنی که سعی داشت بالا نرود، پرسید:
-چی رو نمیتونی؟ دقیقاً چی؟
ابایی از اشک ریختن مقابل او نداشتم. درحالِ حاضر تنها کسی که در این شهر داشتم و میتوانستم به او پناه ببرم و هراز گاهی سر او غر بزنم و بهانههایم گوشش را پر کند، او بود.
دمی گرفتم و با صدای گرفتهام لب زدم:
-اشتباه ک
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
