پارت دویست و هفتم :

لحظه‌ای چشم از من گرفت و خشمگین سر چرخاند و نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی دوخت. سپس سمتم چرخید و با لحنی که سعی داشت بالا نرود، پرسید:
-چی رو نمی‌تونی؟ دقیقاً چی؟
ابایی از اشک ریختن مقابل او نداشتم. درحالِ حاضر تنها کسی که در این شهر داشتم و می‌توانستم به او پناه ببرم و هراز گاهی سر او غر بزنم و بهانه‌هایم گوشش را پر کند، او بود.
دمی گرفتم و با صدای گرفته‌ام لب زدم:
-اشتباه ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!