پارت دویست و ششم :

آب بینی‌ام را پر صدا بالا کشیدم و با لحنی که درد و رنج من درآن مشهود بود، جواب دادم:
-نمی‌دونی امیرعلی چه حرف‌هایی بارم کرد!
-به اون تخم سگ چه ربطی داره قضیه؟
-اون رو تهدید کرده بودن که من رو بیاره این‌جا.
و به صورت خلاصه‌وار هرچه بین من و امیرعلی در همین دقایق قبل گذشته بود، برایش گفتم.
حریص چشم بست و دندان‌هایش را روی هم سائید. خوب می‌دانستم او هم به اندازه‌ی من از ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!