پارت دویست و چهارم :

چشم از آن پزشک مرموز گرفتم و سمت حیدری چرخیدم. اخم‌هایش درهم بود و شک نداشتم که هیچ کدام از حرف‌هایم را قرار نیست باور کند. ولی این تنها ریسمانی بود که در آن شرایط می‌توانستم به آن چنگ بزنم.
پس ملتمس به چشم‌های ریز و عاری از حس او چشم دوختم و با عجز و لابه گفتم:
-شما یه سری چیزها رو راجع‌به این پیوند قلب نمی‌دونید. برای این پیوند قلب هم سن مهمه هم گروه خونی. از همه مهم‌تر قلبِ خونا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!