پارت هفتاد و نهم :

دو روز گذشته بود، زن همچنان در شوک بود و این شوک آنقدر سهمگین بود که همه‌ی اعضای خانواده متوجه ماجرا شدند، آقا خشایار خیلی دوست داشت سیاستمدارانه در این خصوص با خانواده برخورد کند اما همه چیز تقریبا مثل همیشه صادقانه پیش رفت.
در میان این روزهای تاریک که نگاه غم‌زده‌ی زهره خانم به درب و دیوارها بود و منبع نورانی عظیمی در عمق چشمانش رو به افول بود من توانستم خاطره‌ای را بجورم، قبل ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    پدربرای پسراش خونه خریده بعداونهاخوب باهش برخوردندارن آقای خشایاروقتی خودکشی کردشک کرده بود میخادبمیره یانه بله آزمایشهاالان انجام داده ولی قبلش چی🤔🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    یکمی بگذره فکر کنم معلوم بشه🌱🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️