پارت دویست و سی و هفتم :

با شیطنت کمی از او فاصله می‌گیرم و بشقابم را هم کنار می‌کشم. خودم را مشغول غذا خوردن نشان می‌دهم.
- سوپت رو بخور عزیزم. نصفه شبه. سنگین بخوری اذیت می‌شی.
- من که حسابی خوابیدم. الانم بیدارم و هوشیار. نیاز به خواب ندارم.
توصیه‌ی دکتر را برایش یادآوری می‌کنم. گفته بود نباید خیلی در حالت نشسته بماند. باید دراز می‌کشید تا دنده‌اش دوباره درد نگیرد.
- سوپت رو بخور دوباره دراز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    خود رأی بودن صدرا رو توی این مورد دوست دارم زیاد،حق داره پسرمون😁😁 عالیه فاطمه جان🌟🌟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پسرمون خیلی زحمت کشیده تا اینجا.😁❤️

    ۲ سال پیش
  • موسوی

    1

    عالی بود قلمتون مانا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺🌺😊

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺🌺😊

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    2

    وای نه رفتیم تو جاده خاکی صدرا چه کردی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بذارین یه کم زور بگه بچه‌م. فعلا وقت نازکشیه.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    وای اسم سمیرنیاره جلوصدرا🙏⚘😘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😊😊😊❤️

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    0

    زیبا و دلنشین مثل همیشه درود❣️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. برقرار باشید جان دل. 🌺🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • یانا

    0

    درود عجب،صدرا آوا رو سنگ قلاب کر د . به به اینم از حاج ص را

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    عالی بود🤩

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👄👄❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!