پارت دویست و سی و ششم :

با تذکر دکتر نسخه و کیفم را از روی صندلی برمی‌دارم و از اتاق بیرون می‌رویم. آمدن آقا شهریار قوت قلب بزرگی برایم بود. با این که در ترافیک مانده و بیست دقیقه‌ای دیرتر از من رسیده بود، اما حالا می‌دانستم که دیگر تنها نیستم. اگر همراه مرد لازم داشته باشند هم خودش می‌تواند کمک کند.
دو ساعتی را در محوطه می‌مانیم تا صدرا بیدار شود. اسکن سرش مورد نگران کننده‌ای نشان نمی‌دهد. دکتر هم اصرار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    مثل همیشه عالی🌹🌹🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم.🥰🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • رزا

    0

    عالی عالی مثل همیشه 👌

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🥰🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • ملیحه

    1

    آدم دلش برای این عاشقانه هاشون قنج می زنه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏⚘😘

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    کراش خودمه صدرا 🙃 😍🤩

    ۲ سال پیش
  • یانا

    0

    ای جونم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    پیشکش۱🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • یانا

    2

    درود ای بابا خوب میدونیم صدرا میخواد با این حال داغون عشقولانه در وَ***َه🙂🙃😉

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😁😁حقشه خوب.❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!