پارت دویست و سی و هشتم :

پاییز دوباره خواب‌آلودگی را به شهر هدیه داده بود. روزها کوتاه شده بود. با اینکه هنوز ساعت هشت نشده بود، آسمان رنگ شب گرفته بود تا ابهت پاییز را به رخ شهروندان بکشد. هوای ملایم و رو به خنک مهر ماه که گاهی با نم نم باران همراه می‌شد، آن‌قدر رمانتیک بود که بیشتر و بیشتر از دست کسانی که این بلا را سر صدرا آوردند عصبانی شوم. الان باید دوش به دوش هم در این هوا به پیاده روی می‌رفتیم؛ از دوران نا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    0

    خیلیییی خوب حتما پیشنهاد میکنم که بخونن

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️متشکرم.

    ۱۱ ماه پیش
  • پگاه رییسی

    0

    واقعا عالی بود،هم داستان پردازی،هم کشش داستان،ممنون از نویسنده ی گرامی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی نگاه قشنگ شماست.🥰🥰🌺

    ۲ سال پیش
  • یاس

    0

    عالی عالی عالی واقعا قشنگ بود وجالب مرسی نویسنده توانا

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. برقرا. باشی.🌺🌺🌺🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • آذر

    1

    صدرا خیلی خوبه چه خوب هم پیش رفت بالاخره به کامش رسید

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • الناز

    0

    خیلی عالی خسته نباشی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • Hadis

    1

    عالی👌

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخی گلبم ❤️خیلی عالیه آفرین به پشتکار صدرا😁 ای کاش یه آدم عاقل ومدبر مثل صدرا تو زندگی همه بود کارت درسته فاطمه جون،👏👏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزید. 🙏🏻❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • ر

    2

    سلام خسته نباشید نویسنده عزیز من رمان های زیادی خوندم واقعا قلمتون حرف نداره بی نظیر و بی نقص

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید دوست عزیز.❤️❤️🥰

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    قلمتون عالی و دلنشینه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به‌نگاهتون.🥰🌺

    ۲ سال پیش
  • Zahra.s

    2

    بنظرم عالی بود صدرا ترسی که تو وجود آوا بعد از سمیر لونه کرده بود رو از بین برد احتمالا اگه صدرا دل به دل آوا میداد حتی بعد عروسی هم آوا می نشست پله شمردن

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁👌❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • حنانه

    5

    دوست نداشتم اینطوری شه واقعا مشورت نکردن چیزکوچیکی نیست بنظرم باید باهم محترمانه دراین باره صحبت میکردن و این مشکلو حل میکردن نه اینکه برن تو تخت

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم. خوب شاید صدرا زیادی منطقی به قضیه نگاه می‌کنه.❤️

    ۲ سال پیش
  • ؟؟

    1

    اوخی قلبم اکلیلی شد😍

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • یانا

    1

    درودبر دخترهاوپسرها دود از کنده بلند میشه محال حاج صدرا بگذره و آوا پر از تجربه و پختگی این درسته

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👌👌❤️

    ۲ سال پیش
  • نهال

    9

    ماشالا به پشتکار و زبون بازی.اخر از ناکامی دراومد و به مراد دلش رسید..😁صدرا ثابت کرد که با دست اتل و دنده شکسته هم میشه به خواستهات برسی 😅فقط کافیه بخوای

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. اراده قدم اول موفقیته😁🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!