پارت هشتاد و ششم :

***
باز روبه‌روی آن تابلو ایستاده بودم؛ تابلویی که قرار بود جار بزند هویتم را. تابلویی که از عنوانش بیزار بودم و از رازش گریزان.
دست مردانۀ اشکان که روی شانه‌ام نشست، افکارم را از هم گسست. لبخند زدم و چشم گرفتم از نقش طلای آذرخش.
- اینجا خونۀ پدریمه.
روزی تنها مقابل این خانه و این در و این تابلو ایستاده بودم؛ روزی تنها نعش گذشته را بر دوش می‌کشیدم؛ اما حالا اشکان مسئولیت گذ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️