پارت پنجاه و هشتم :

نازخاتون
نه آن وقتی که آقابزرگ و آقاجانم از سفر طولانی مکه برگشتند، نه آن روزی که عقد من و عزتی جاری شد و با وجود مخالفت‌های عمه زنش شدم، نه آن زمانی که ساخت خانه‌امان تمام شد و من عزتی برای خودمان با عشق وسائل جدید خریدیم و نه هر وقت دیگری، آنقدر خوشحال نبودم.
شادی‌ای که وجود دریا در من ریخت، مثل خون در رگ‌هایم، تنم را گرم می‌کرد. بچه‌ای که فقط و فقط مال خودم بود. چند روزی طول ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    1

    نویسنده ممنون از پارت گذاری ولی این پارت که تکراری بود مثل پارت قبل بود

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    اصلاح شد

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️