پارت پنجاه و هفتم :

عاشقانه محمد را دوست داشتم، او هم مرا می‌شناخت و برایم ذوق می‌کرد. برایش لباس می‌دوختم، اسباب بازی و قاقالی‌لی می‌خریدم، در خیالم مادرش بودم ولی نمی‌خواستم عزتی را ببینم.
دو سال تمام از او گریختم. هر مهمانی‌ای که می‌دانستم عزتی هم هست، نرفتم. عروسی نرفتم. می‌ترسیدم چشمم بیفتد به آن چشمان آبی‌اش و دلم باز بلرزد. عزتی هم احترام حرفم را نگه داشت و دنبالم نیامد. چند باری پول فرستا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    خیلی گریه کردم واسه طوبا محمد دلم گرفت براشون🥹🥹

    ۲ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    واقعاً داشته های ساده بعضی هاآرزوی دست نیافتنی کسای دیگه ست😔

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    درسته

    ۲ سال پیش
کپی شد!