پارت پنجاه و نهم :

مردی لاغر و بلند پشت در بود. در تاریکی صورتش را نمی‌دیدم اما گفت: نازخاتون بیا... بیا قبل از آنکه دیر شود...
صدایش را که شنیدم تازه فهمیدم عزتی است.‌ چطور آنقدر لاغر شده بود؟ آب دهانم را قورت دادم.
عزتی دوباره گفت: خاله... نمی‌دانم تا صبح بماند یا نه... بیا قبل از آنکه دیر شود. کلماتش در سرم می‌چرخید. یعنی ممکن بود دیر شود؟
دریا را پیچیدم لای لحاف و همراه عزتی رفتم. با همان اتومبیل آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    0

    خبلی قشنگ بود :)

    ۹ ماه پیش
  • نشمین

    0

    رمانت قشنگ بود خسته نباشید

    ۳ سال پیش
  • سحر

    0

    خیلی قشنگ بود خیلی خیلی باهاش زندگی کردم

    ۳ سال پیش
  • هاوژین

    0

    واقعا سرنوشت طوبا خیلی غم انگیز بود خیلی روانم وبههم ریخت

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    خسته نباشید نویسنده عزیز،رمان غم انگیزی بودوپایان زیبایی داشت 💟

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    چه اتفاقها که نیفتادممنون آروز خانم عالیه 😘

    ۳ سال پیش
  • الناز

    0

    ممنون 🌷🌷🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️