پارت پنجاه و پنجم :

مرا از او جدا کردند. دیگر توان نداشتم. افتادم لای برف‌های گِلی شده. تازه فهمیدم روسری و چادر سرم نیست، پیش این همه نامحرم‌.
چرا کسی به من نمی‌گفت: مشتی لیلا جای گریه دعا کن طوبا خوب شود؟ واقعا مرده بود؟ یک بچه بی‌مادر دیگر مانده بود روی دستم؟ اگر زنده بود چرا برایم لباس سیاه می‌آورند؟ خدایا! دیگر تمامش کن. من دیگر تاب داغ دیدن ندارم.
نازخاتون که همین‌طور مبهوت در سکوت کامل نشست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!