تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت شصت و پنجم :
از روزش دقایقی نگذشته بود که جوانی قد بلند با موهای نسبتا بلند، ریش نامرتب و لباسهایش شلخته و ناموزون جلوی مغازه سبز شد. دستگاهی را زیر بغل گرفته بود، احتمالا دستگاه آسیاب قهوه بود. سلام کرد. خوش صحبت و لوتی مسلک بود و در این طرز برخورد میشد احترام و شوخطبعی یافت. نگاهش اما هرز بود، مثل حیوانی در جست و جوی غذا دنبال هر آدمی میرفت، مخصوصا زنها. سعی میکرد جلوی آقا خشایار دست از این
لطفا صبر کنید...

اسرا
1ممنون ⚘