پارت دویست و هشتم :

یعنی چی؟ اینهمه خوانده بود که به اینجا برسد؟ ماه‌صنم از ایران برود و سرنوشت رخساره بلاتکلیف بماند؟
لب‌هایش را بهم کشید‌‌. حرصی شالش را از روی تاج کوچک تختش برداشت و اوراق را پخش و پلا به حال خودشان رها کرد.
دم‌دمای آمدن پزشک جوان بود و می‌توانست حسابی به او خوش‌آمد بگوید. مسخره‌اش کرده بود انگار. یک مشت اوراق خطی‌خطی و چند نشانی بی‌سند و مدرک دستش داده بود و خلاص. مثلا که چیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️