تو نشانم بده راه به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و چهارده :
هوای بام خنکتر از هر جای دیگری در تهران بود. آخرین رگههای آفتاب، انتهای آسمان را زعفرانی کرده و حوضچهای از رنگهای گرم به آن بخشیده بود. آسمان خوب بلد بود با دل همه راه بیاید؛ صبح افتابش تند و تیز بود تا ولولهای در دل جماعت بیاندازد و به تکاپو وادارشان کند، غروب که میشد غمشان را میخرید و در شب لالایی برایشان میخواند.
پای خورشید که به غروب میرسید، انگار زمان زودتر میگ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۲ سال پیشاسرا
0وای میشه نذاری بقیه این دوتااذیت کنن گناه دارن 💞😘🙏
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به نظرتون صدرا میذاره کسی آوا رو اذیت کنه؟😉😉
۲ سال پیشیانا
1درود ای بابا ،الان تقصیر کدومشون هست؟ خوب معلومه آوا وَر پریده ،پسر مردم دیوونه شد بیچاره صدرا امشب تا صبح خدا به دادش برسه.درد بگیری آوا. دروغ میگم؟!🤒
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😂😂😂😂از اون جملات خواهرشوهر مآبانه بود.
۲ سال پیشآ
0واقعا عالی خیلی زیبا بیان کردین که گاهی ما آدم ها نیار داریم به همچین احساس وتکیه گاه بخصوص زمانی که دلمون سردرگم شده
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👌👌👌قویترین آدمها هم لحظههای شکننده دارن.
۲ سال پیشفاطمه
4کاش همه مردا مثل صدرا بودن
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم🥰
۲ سال پیشیاسی
6چه خوب مثل صدرا بودن و جنس زن رو شناختن
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
کم نیستن اینجور ادمای خوب🌺
۲ سال پیشZahra.s
6چقدر این دوتا شیرینن آخه
۲ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🌺🌺🌺❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏🌺🌹💐