هدف سخت به قلم زهرا رحمانی
پارت صد و بیست و ششم :
آن شب گویا قرار نبود به راحتی خوابش ببرد. خود را به خواب زده بود تا از شر لیا در امان بماند؛ اما میدانست حقهاش دوام زیادی نخواهد آورد.
_آرس!
صدایش را از فاصلهی اندکی از خود شنید و خود را به نشنیدن زد.
_چرا ازم فرار میکنی؟ چرا فقط به خودت اهمیت میدی؟
صدای آرامش، فضای میانشان را پر کرد.
_ما وصلهی هم نیستیم لیا!
_منم دنبال وصله نیستم! من تو رو میخوام. چرا خودت
لطفا صبر کنید...
