پارت سی و یک :

درد و ترس چنان در وجود رونیکا پیچید که بی‌اراده اشک از چشمانش جاری گشت.

کم کم گریه‌اش اوج گرفت و به هق هق افتاد.
چرا که به تاراج رفتن جسم و روحش هزاران بار بیشتر از مردن برایش زجرآور بود.

- به من دست.. نز..ن کثاف..ط...

دراسین اما بی‌توجه به گریه‌ها و التماس‌های رونیکا دکمه های پیراهنش را تا انتها گشود و به یکباره وحشیانه آن را از تن او بیرون کشید.

رونیکا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    0

    محشر بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • نگار بنی هاشمی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍خوشحالم که خوشت اومده؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️